علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

روزنوشت...

عسلم می خوام  یه کمی از این روزامون بگم که چقدر برام لذت بخشه و هر ثانیه وقت گذروندن با توبرام یه دنیا ارزش داره.... مامانی بعد خوابوندنت اومدم عکسای موقع تولدت تا امروزت رو نگاه می کردم که بابایی هم اومد باهم دیدیم چقدر زود می گذره روزها انگارهمین دیروز بود پارسال همین روزهارو می گم که یه ماه دیگه باید منتظر بودم تا تورو توبغلم بگیرم خدا روهزاران مرتبه  شکر که همچین پسر نازی به ما هدیه کرده ... یه خبر خوش داااااااااارم نفسم چند روزیه می تونی مامان بگی نمی دونی چقدر خوشحال می شم موقعه ای که منو با اون لحن ماماما گفتنت صدا می کنی تا لحظه ای هم که جواب نگرفتی ادامه میدی اون موقعه می خوام درسته قورتت بدم ولی امان از لحظه...
8 آبان 1391

عید قربان...

پسر نازم عید قربان هم مثل خیلی از عیدهای دیگه واسه ما مسلمونا خیلی عزیزه و یکی از رسمهاش گوسفند قربانی کردن هستش... مامانی این عید هم مثل پارسال واسه من وبابایی خیلی بهتر از سالهای قبل بود چون تو با ما بودی ... گلم قرار بود عیدوبریم باغ پدر جون ولی چون بابایی کار داشت دودل بودم که بعدا بابایی گفت شما می تونین شب با عمه لیلا اینا برید منم صبح زود میام ما هم با عمه مهدبه که شبو خونه ما بود باهم دیگه رفتیم باغ صبح زود هم بابایی اومد پیشون که خیلی هم بهمون خوش گذشت ...  اینم عکس خوشگلم با بع بعی که یه خورده ازش ترسیده بودی    اینجاهم پدر جون و دایی دارن گوسفندرو قربانی می کنن        ...
6 آبان 1391

این روزا....

سلام نفسم بازم یه معزرت خواهی واسه اینکه دیربه دیر می تونم آپ کنم ولی تا اونجایی که بتونم اتفاقات مهم رو توذهنم نگه می دارم تا تو یه فرستی پیدا کنم وبرات بنویسم.... الانم با کلی خبر اومدم تا واسه فندقم یادگاری بذارم تا وقتی بزرگ شد ازخوندنشون لذت ببره ... گلم تو این مدت چند روزی بودکه رفته بودیم باغ پدرجون چون داشتن محصولات باغ رو برداشت می کردن شما هم که عاشق باغ چون آزادانه شیطونی می کنی و از اینکه می بینی کسی باهات کاری نداره کیف می کنی ... جونم برات بگه دیگه تولد دایی مهدی هم 27 مهر بود که عمه جون یه مهمونی خودمونی گرفته بود که خیلی بهمون خوش گذشت ایشالا تولد صد سالگی... مامانی بعدش خبر خوش نداشتیم چون هردوتایمون س...
6 آبان 1391

بازدید پسرم از مناظق زلزله زده....

پسر خوشگلم تقریبا 2 ماه از اون اتفاق وحشتناک می گذره(زلزله) ولی هرروز پس لرزه ها احساس می شه درسته ما تو تبریز زیاد احساس نمی کنیم ولی دل ما هم به خاطر هم وطن هامون می لرزه گلم تو  مدت چند بار برا بازدید هم وطن هامون رفتیم چون اونا الان بیشتر از هرچیزی به محبت نیاز دارن  نفسم چندتا از عکسایی رو که ازت گرفتم پایین برات میذارم    پدر رو منو و بابایی اینجا هم خونه یکی از آشنا های پدرجونه اینم یه عکس از پسر مهربون من که همه رو دوست داره و زود با همه گرم میشه    ما مانی اینا الهه جون ومعصومه جونن که کلی باهاشون بازی کردی تا ما بریم روستارو ببینیم...   ...
12 مهر 1391

یازده ماهگی ...

پسرم تولد 11 ماهگیت مبارک  عمرم یه ماه دیگه هم تموم شد و وارد 11 ماهگی شدی این روزایی که به سرعت میگزره بهترین روزای من و باباییه نمی دونی وقتی یه حرکتی یا چیز ه تازه ای یاد می گیری ما چقدر ذوق می کنیم مثلا چند روز پیش بود که حاظر شده بودیم بریم بیرون که یه لحظه گذاشتمت زمین از دستت گرفته بودم که وایستی که دستای منو کنار زدی وخودت چندثانیه وایسادی خیلی خوشحال شدم زود یه عکس ازت گرفتم ...     چیزای دیگه ای که تا امروز یاد گرفتی گلم.... یاد گرفتی از لبه مبل یا چیزای دیگه بگیری و راه بری... اگه چیزی بخوای با انگشت اشاره نشون میدی... عکس خودت بابا مامان عمه خاله رو میشناسی... ماشن بابایی...
9 مهر 1391

شهر بازی...

نفسم چند روزی بود که مهمون داشتیم دختر خاله بابایی وپسر نازشون ماهان جون پسرخوشگلم تو این چند روزی که ماهان جون اینجا بود خیلی بهت  خوش گذشت  البته به ماهم همین طورگلم یه شبم  تصمیم گرفتیم بریم شهر بازی که خیییییییییییییییلی بهمون خوش گذشت اول رفتیم شامو بیرون خوردیم بعد رفتیم شهر بازی مامان قربون اون چشای خوشگلت بشه که از تعجب همشو باز کرده بودی آخه هرموقع رفتیم شهربازی شما تو کالسکتون تو خواب ناز بودی ولی این سری خیلی ذوق کرده بودی مخصوصا موقعی که سوار اسب کوچولویی شده بودی که می چرخیدو آهنگ می زد شماهم با اون دستای خوشگلت دست می زدی مامانم ایشالا همیشه لبات بخنده وهمیشه روزهای خوبی داشته باشی گلم بعد شهر بازی هم ...
26 شهريور 1391

گردش....

مامانی ببخش که این پست یه خورده دیر برات می نویسم                                              خوشگلم روز جمعه یه روز مونده به ماه رمضون بودکه تصمیم گرفتیم با پدر جون اینا بریم مشکین شهر آب درمانی (قینرجه) مامان جون اینا هم تصمیم گرفتن با ما بیان چون ما از پنج شنبه باغ بودیم منتظر شدیم که اونا هم بیان باهم بریم صبح بعد ازصبحانه راه افتادیم رفتیم ساعت 11 بودکه رسیدیم بلافاصله رفتیم استخر البته چون هوا یه خورده سرد بود من به خاطرشما نفسم نمی خواستم برم بعد دیدم تیوپ های خیلی خوشگلی می فروشن که خیلی ازشون خوشم اومد زودیدونه ...
20 شهريور 1391

یه اتفاق بد...

پسر خوشگلم روز شنبه 5 عصر وقتی تو خواب ناز بودی زلزله ای به مقیاس 6.2ریشتر وچند دقیقه بعد یه پس لرزه به مقیاس 6 ریشتر آذربایجان شرقی رو لرزوند و همه ما وهم شهری های عزیزمون رو ترسوند وبه بیشتر روستاها خسارت های مالی وجانی زد                                                                                                                     ...
30 مرداد 1391

عکس از بلای خودم

سلام نفس مامان   پسر گلم خیلی خیلی شیطون شده اصلا یه لحظه یه جا واینمیسه فقط ورجه وورجه میکنه ووروجک شازده من چه فیگوری گرفته عمر من دورت بگردم سیبیلو شدی پسملم بقیه عکس ادامه مطلب.... فداااااتتتتتتتتتتتتتتتتت                                                   ...
5 مرداد 1391

عکسای پسرکم تو عروسیا

 بازم عروسی و رقص    تو یه هفته سه تا عروسی رفتیم خیلی هم بهمون خوش گذشت .عروسی دوستم که نشد عکس بگیریم . عروسی پسر عمو و خانومش آرزو عروسی  خاله شبنم و عمو علی   عکس دختر کوچولوی نازی که تو عروسی خاله شبنم عاشق پسرم شد   ادامه مطلب.... خیلی بامزه نگاه میکرد   خوش تیپ خانوم  اینم پسرک خودم که سرش به کنجکاویاشه ...
4 مرداد 1391